هر شب نوشته های شخصی علی مرادی
مطالب قدیمی‌تر

امشب فالنامه حافظ رو برداشتم و برای اهالی محترم خانواده و نوه ها و ... فال گرفتم و شعر خواندم، آبجیا پرسیدن فال خودت چی شد؟ با چشم های خیس گفتم من که نیتی ندارم برای چی فال بگیرم! فضا روحانی شد و دلها منقلب!

سلام
پست غیر اتفاقی! رو با صدای خودم خوندم و براتون قرار دادم!
اگه استقابل دوستان خوب بود و نظرات مثبت بود براتون شعر دکلمه میکنم!

لینک دانلود

پنجشنبه ای که گذشت کار ساخت خونه رو شرع کردیم. البته قبل از این خاکبرداری و شن ریزی انجام شده بود اما پخش کردن آهک ها را من باید انجام میدام. کار کردن با بیل و فرقون اون هم توی خونه ای که نمی دونی برای کی داری میسازیش حس خاصی داره مخصوصا وقتی میدونی هنوز تا آماده شدنش ره چند ساله ای در پیشه....

دیروز جمعه به همت اهل فن شفته ریزی انجام شد و از آنجا که در این شرایط خشکسالی و بحران آب استفاده از آب آشامیدنی و لوله کشی شهر برای اینگونه مصارف درست نیست ما از آب لوله کشی شهر برای شفته استفاده نکردیم که باعث تعجب راننده بیل و خوشحالی صاحب تانکر آب شد و البته تاثیر چندانی هم در هزینه ها نداشت.

امروز شنبه از هشت صبح تا سه و نیم عصر کلاس داشتم اما نتونستم برم ، آخر هفته میانترم معادلات دیفرانسیل دارم و این هفته باید درس بخونم...

روز های آخر پاییز امسال در حالی گذشتند که پسری داشت با اولین روز های سرد بزرگسالی اش دست و پنجه گرم می کرد ...

سلام
برای یکصدوچندمین بار است که تصمیم گرفته ام وزن کم کنم!
امروز وزن کشی کردم و متاسفانه نسبت به چند ماه قبل که تصمیم گرفته بودم وزن کم کنم تغریبا +3 کیلو به وزنم اضافه شده!

پ.ن:
چند روزه زبانم بسته شده، شده ام مثل کودکی که قهر کرده باشد!

میگن تا سه نشه ، بازی نشه ...

سلام
 امروز کارم رو از دست دادم و با اینکه از بعضی رفتارهای زشتی که دیدم ناراحت شدم اما نسبت به این اتفاق حس خوبی دارم!

ببینید، زن درونم بعد از اینکه شعر های عاشقونه ی دوران مجردی من رو خوند و در لابلای اونها تصویر چشم و ابرو و لب و ... رو دید با خودش فکر کرد علی حتماً عاشق یکی بوده، اما بعد از اینکه من باز هم شعر های عاشقونه ای نوشتم که هنوز هم همون چشم و ابرو رو دارند حالا خیال میکنه من عاشق یکی غیر از خودش هستم، و فکر میکنه کسی بجز خودش توی زندگی منه!
اما من زن درونم رو دوست دارم برای همین شاید مجبور بشم دیگه هیچ شعر عاشقونه ای ننویسم! شاید مجبور باشم همه ی دار و ندارم رو به آتش بکشم ... چند روزه دارم تمرین میکنم تا یاد بگیرم پسورد گوشیم رو هم بردارم ...

امیر علی تفنگ بادی رو که از قد خودش بزرگتر بود کشون کشون آورد پپیش من و گفت، علی یادته بهم قول دادی اگه بچه ی خوبی باشم میزاری با تفنگت تیر بزنم؟ من هم تفنگ رو از دستش گرفتم و آدرس بسته ی تیر رو بهش دادم ...
امیرعلی خواهر زاده ام هست، چهار پنج سالشه و چند روزیه منو علی صدا میزنه، توی مهد برای خودش یک دوست پیدا کرده که اون رو هم با اسم کوچیک صدا می زنه، حتی مامان و باباش را هم به اسم کوچیک صدا میزنه!
بسته ی تیر رو که آورد داد دست من و گفت علی درشون رو باز کن، و بعد از دیدن تیر ها یکی رو برداشت و گفت اینو میدی به من؟ گفتم باشه اشکال نداره!
رفتیم روی حیات و زیر درخت های انار نشستیم، خیلی آروم بهش گفتم باید آروم صحبت کنی تا گنجشک ها نفهمند ما اینجا نشستیم! اون هم هر لحظه آروم دم گوش من می گفت علی یه تیر دیگه هم بهم میدی؟ و من آروم یه تیر از بسته بر می داشتم و بهش می دادم، کم کم هفت هشت تا تیر گرفته بود که گفت علی من خیلی تیر می خوام و بعد دست هاشو بالا آورد انگشت های کوچیکش رو نشون داد و گفت این قدر . خیلی خیلیی .. منم بهش گفتم دستت رو مشت کن تا برات بریزم، باورش نمی شد، بعد از یه مکث کوتاه دستای کوچکش رو مشت کرد و من همه ی تیر ها رو ریختم توی مشتش و یکی را برداشتم ... خیلی خوشحال شد  رفت اون سمت باغچه و با خودش مشغول بازی بود داشت برای خودش تیر ها رو توی خاک باغچه می کاشت، من نگاهم توی درخت ها بود که دیدم دوتا گنجشک نر و ماده با هم اومدند و روی شاخه های درخت نشستن، من تفنگ رو سمتشون گرفتم، هروتا رو برانداز کردم و گنجیشک پدره رو با تیر زدم، افتاد توی باغچه، امیر علی دوید سمت گنجشکه و تند تند با صدای بلند صدا می زد، زدیش؟ مرد؟ اینا خوناشه؟ و بعد که رنگش زرد شده بود رو کرد به من و با چشم هایی که داشت برق می زد گفت دایی چرا زدیش؟ واقعا نمی دونستم بهش چه بگم، می خواستم بهش بگم من نزدمش خودش خورده به تیر، یا بگم این یه گنجشک بد بود که بقیه گنجشک ها رو داشت اذیت می کرد... اما اصلا نتونستم بهش چیزی بگم!
سکوت سنگینی برای چند دقیقه حاکم شده بود که با صدای جیک جیک یک دسته گنجیشک شکسته شد، امیر علی بالا و پایین پرید و سر و صدا کرد تا گنجشک ها از روی شاخه ها بروند... بعد رفت گوشه ی باغچه و تیر هایی را که کاشته بود از خاک در آورد و توی جیبش گذاشت.

زن جوانی بود ، از همان کولی هایی که لباس های رنگی رنگی زیبایی می پوشند و لباسشان را باب دل خودشان تزئین می کنند...

.....
- تو به اون بیچاره چه دروغی گفتی؟ 
هیچی ، من تاحالا باهاش حرف هم نزدم!
- پس داری به من هم دروغ میگی؟
چه دروغی؟
- اینکه فقط اونو دوست داری!
اصلا بیخیال ، من خودم هم هیچی نمی دونم...
....

وقتی برای دیدن آن زندگی دیگر کنجکاو باشی و این زندگی ات جالب نباشد آرزو میکنی کاش مثل لاک پشت ها  یک لاک می داشتی تا دست و پایت را از همه ی دنیا بیرون بکشی و یه گوشه از لاک خودت کز کنی!
از این آرزو های مسخره خجالت می کشی و باید کوله بارت را ببندی، حتی اگر پای سفر جور نشد باید همه ی دار و ندارت را به آتش بکشی، شعر هایت را بسوزانی و وبلاگت را حذف کنی!
بعد فرش ها و اثاثیه ی اتاقت را پرت کنی روی حیاط، لباس هایت را هم در همان آتش بسوزانی، در اتاقت را قفل کنی، و در وسط اتاق لخت مادر زاد زانو هایت را بغل بگیری!
نه این کافی نیست!
هنوز روی همین زمین هستی، باید روی چهار پایه بایستی سرت را از حلقه ی طنام بیرون کنی تا آن دنیای دیگر را ببیند، بعد چهارپایه را از زیر پا هایت پرت کنی ....

وقتی دنیا با ما سر جنگ داشت، او موهایش را کوتاه کرد، لباس های پسرانه پوشید و ما هر دو سرباز شدیم، در کنار هم، و من نمی دانستم در خانه ی سیاه بایستم و او را در خانه ی سفید ببینم یا در خانه ی سفید بایستم و او را در خانه ی سیاه ببینم ... 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر