هر شب نوشته های شخصی علی مرادی
مطالب قدیمی‌تر
کسی که از این دل بی خبر است ...
دارد بهمن را
به بهترین ماه زندگی ام تبدیل می کند
کاش می دانست ...

در کوچه ی ما سگی زندگی می کند که وظیفه اش نگهبانی از خانه ی همسایه ماست ... اما این روز ها حالش اصلا خوب نیست، نمی دانم چرا اما اگر جلوی پایمان را نگاه نکنیم ممکن است گردنش را له کنیم، حتی امروز نزدیک بود برود زیر ماشین، خدا را شکر در آخرین لحظه دیدمش ...
گمان می کنم افسرگی گرفته است ...
برایش دعا کنید.

امشب که رفته بودم نانوایی سر خیابان تا چند نان تازه بگیرم، برای دقایقی حس کرذم مسافری غریبه ام در ولایت قندهار ...
نانوایی شلوغ بود، و بین آن همه مرد ایستاده در صف تنها سه مرد ایرانی بودیم و هشت برادر میهمان از افغانستان. پیش از این ها هم این حس را در فصل برداشت پسته تجربه کرده بودم روزهایی که شهرمان پر میشود از کارگران فصلی!
اما آنچه که امشب تجربه کردم، چیزی بجز حال و هوای تجربه نشده ی افغانستان بود، امشب برای دقایقی داشت حرصم در می آمد که منِ ایرانی باید صبر کنم تا برادران مهاجر هر کدام بیست و چند نان بردارند و بعد نوبت من بشود برای سه نان ... بعد با خودم گفتم: علی مگر خون تو از آنها رنگین تر است؟ مگر مرز بین کشور ها چه چیزی را تعیین می کند؟ بجز محدوده ی حکومتی یک حکومت را، درست مثل ما که اطراف خانه هایمان را دیوار کشیده ایم .....  در دلم مهر و عطوفتی نسبت به این کارگر های خسته که لباسهایشان هنوز خاکی بود پیدا شد و بعد همین که با یکی از آنها چشم در چشم شدم بی اراده لخندی زدم و سرم را به نشانه سلام و علیک تکان دادم!

از اندوه و عشق زنان کرمانی...

گل روییده است بر سینه ی پته ها...

--------

هرشب...

باغ بهشتی زیر سر دارم...

--------

بالشی دارم که مادرم یک یک آرزوها و غمها و شادی هایش را مثل یک باغ زیبای بهشتی کوک زده است....

 

 

تو که باشی زندگی زیباست از خودم خوشم می آید، از خدا خوشم می آید، از همه ی دنیا خوشم می آید، زندگی را دوست دارم و سرشار از شادی ام، تو که باشی آرزو میکنم زندگی جاودان داشته باشیم، آرزویی که با اکسیر خنده های تو برآورده میشود...

تو که باشی هیچ وقت دلم نمی گیرید، هیچ وقت...

ینفر الان به اندازه ای دلش گرفته که آرزوی مرگ می کنه...

چشمانم را 
به گیسوانی ببند
که بر شانه ات دار ها ریخته اند

ثانیه ها آبستن اضطرابی برخواسته از اندوه اند

عشق نمی تواند این گره کور را باز کند

خیلی وقت است دندانهایش را کشیده اند .....

و من

باید بیخیال دست های تو

دست هایم را توی جیبم بگذارم و بروم ...

تو هم

شیشه های عینکت را ها کن

بی خیال قلب های یخ زده ...

با این آیه ی قرآن باید سرشار از شادی شد و اشک ریخت ...

إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً
فَأُوْلئِکَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحيماً
(سوره : الفرقان آیه : 70)

همین یک آیه کافی بود مرد مومنی باشم ...

کاش می فهمیدم اگه شهدا الان زنده بودند چکار می کردند.

اگه یکی از شهدا فرماندهی من رو برعهده می گرفت به من چه دستوری میداد؟

از من چی میخواست؟

الان جنگیدن تو کدوم جبهه اولویت داره؟

شهدا مگه برای چی رفتن؟ هدف شهدا محقق شد؟

از دلایلی که شهدا جونشون رو دادن این بود دین مردم حفظ بشه.

ناموس مردم حفظ بشه.غیرت مردم...کشورمون...

الان وقتی شهدا به زندگی ما نگاه میکنن خیلی ناراحت خواهند شد...

زیرا ما بعضی از اهداف و آرمانهای اون ها رو ارزون فروختیم...  

من برعکس بعضی ها، تو بدبختیام کافرم و تو خوشبختیا مومنم، خدا هم که دوست نداره بنده اش کافر بشه همیشه منو تو خوشبختی نگه میداره! آدم باید زرنگ باشه!

 


بوی دود آتش تنور، خودش رو از لای در نیمه باز اتاق، به من می رسونه، و با خود بوی زندگی میاره....
بی اراده میروم سمت حیاط و تنور و نون داغ و مادر ...


پ.ن: عکس چند دقیقه قبل ... مادرم در حال نون پختن

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر