هر شب نوشته های شخصی علی مرادی
مطالب قدیمی‌تر
وقتی دنیا با ما سر جنگ داشت، او موهایش را کوتاه کرد، لباس های پسرانه پوشید و ما هر دو سرباز شدیم، در کنار هم، و من نمی دانستم در خانه ی سیاه بایستم و او را در خانه ی سفید ببینم یا در خانه ی سفید بایستم و او را در خانه ی سیاه ببینم ... 

ممنونم از خدایی که بی قرار منه
ممنونم از خدایی که میشه بهش اعتماد کرد
ممنونم از خدایی که جز اون کسی رو ندارم
ممنونم از خدایی که همیشه محتاجشم


سکوت سنگینی برکه را فرا گرفته بود و روز به روز آب برکه کمتر و کمتر می شد، ماهی تنبلی که نتوانسته بود سر وقت برکه را به سمت دریا ترک کند، حالا تنها و خسته چشم به آسمانی دوخته بود که رنگ آبی آن را دوست نداشت ... گاهی با خودش فکر می کرد تقصیر خودش است و گاهی فکر می کرد این کار تقدیر است!

محرم باشد، همه جا کتیبه و پرچم و بیرق باشد، فضای دور و برت را دوستانی پر کرده باشند که همگی عاشق اند، و تو همه ات را مدیون حسین ع باشی، بعد چشمهایت را باز کنی و ببینی همه دارند کاری می کنند، آنوقت تو مانده ای و یک عالمه بدبختی که جلوی چشمت را گرفته است، و دست های خالی ای که آبرویت را برده اند...

و این هم چند بیت از چند ماه قبل
که نیازمند توصیه و توجه شماست:

ای از خدای آینه ها مستعار تر
از آتش نشسته به جان بی قرار تر

باغ بهشت دامن تو پر کشیده تا ...
روی کبود و یاسی تو نو بهارتر

گل های روی دامن تو قد کشیده تا ...
روی کبود و یاسی تو نوبهارتر

مادر پناه چادر تو آرزوی من
باز آمدن به خیمه ی تو مستجارتر

خورشید در رکوع ذکاتی به ما بده
وا کن طناب تا دل ما در مهارتر

بعد از پشت سر گزاشتن چند شبانه روز سرماخوردگی و بدحالی، امشب خدا رو شکر کمی حالم بهتر است، ضمناً آمپول هم آمپولهای قدیم، قبلا بوی پنیسیلین به دماغمان می خورد برق سرما خوردگی از سرمان می پرید حالا آمپول که می زنیم انگار ویروس ها خوش حال می شوند و می گویند "آخ جون ، طرف رو زمین گیر کردیم و حالا باید با غول (آمپول) مبارزه کنیم". امشب و درست در این لحظه چند نگرانی کوچک دارم که به خدای بزرگم بگویم:
اول اینکه احساس می کنم بدنم ضعیف شده، دلیلش می تواند ورزش نکردن، رژیم بد غذایی، و عادت های بد کاری و فکری باشد...
دوم سرعت زیاد عقربه هایی که دارند میگزرند و همین جوانی را به سرعت باد با خود می برند بی آنکه این جوان برای دوران نا جوانی که در پیش است اندوخته ای داشته باشد، بی هیچ آتیه ی تامین شده ای، بی هیچ شغل و سرمایه و پس اندازی....

- برای آن که امتحانات الهی برای تو راحت بشوند باید دلیل آن را بدانی. یکی از دلایل امتحانات الهی، آشنا شدن ما با نقاط ضعف و رذائل و یا کمالات و فضائل خودمان است. از امتحانات الهی استفاده کن و خودت را رشد بده. امتحان، فرصتی برای بندگی بهتر است.

- بین رنج و رشد و امتحانات الهی همواره ارتباط وجود دارد. امتحانات الهی برای افزایش ظرفیت ما طراحی شده‌اند و معمولا امتحانات الهی با رنح همراه هستند. امتحانات الهی براساس ظرفیت‌های بالقوه ما طراحی می‌شوند و از آن‌جا که استعدادهای بالفعل ما معمولا در سطح پایین‌تری از استعدادهای بالقوه قرار دارند، امتحانات الهی برای ما با رنج همراه می‌شوند.
شکوفایی و افزایش استعدادهای بالقوه معمولا همراه با رنج هستند و هر کس براساس امتحانات الهی می‌تواند ظرفیت وجودی خود را فهم کند.

حجت الاسلام پناهیان| هیات میثاق با شهدا| محرم 1393

سلام ، چند روزه اینترنتم قطعه چون سیم تلفن کوچه مون رو لودر پاره کرده، و اینجا روستاست یک ماه طول میکشه تا درستش کنن، همراه اول هم بسته فعال نمیکنه، بدون بسته هم شارژ رو سریع خالی میکنه!

من، بیابانی که چشمه های شعری اش خشکیده اند و هیچ کشاورز زحمت کشی چاهی حفر نمی کند! با همه ی بی پر و بالی ام، امروز ظهر سه بیت (شاید مثنوی) نوشتم البته استاد صادقی که پشت تلفن شنید گفت خوبه اما هنوز جای کار دارد!

می نویسمش بخوانید و نقد کنید تا اصلاح شود:

آسمانِ شانه هایت ابر های ِ خسته دارد
دشتِ آغوشِ نگاهت ببر هایِ خسته دارد

دامنت دامان الوند است در فصل بهار
پاکی ات بخشده بر ما روزگارانی قرار

تا کجا آیا حجابت اشک ها را می چکاند؟
هر سحر یادت گلستان را به شبنم می کشاند

..... 

مثل خط سفید ممتددی که ازین جاده سیاه به ناکجا می رود

میگن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه.

آدم اعصابش همینطور الکی خورد میشه ...

معتقدم هیج چیز اتفاقی نیست، مثلاً دیدن و چشم در چشم شدن با شخصی در بین آن همه مسافر آن هم درست لحظه حرکت اتوبوس و باز دیدن و باز هم چشم در چشم شدن با همان شخص درست در تندترین پیچ مسیر خانه ات ... هیچ چیز اتفاقی نیست، اینکه دوستت شب کنار تو بخوابد، توی خواب حرف بزند، و تو دائم از زبانش اسم همان شخص را بشنوی، اینکه یکی دیگر از دوستانت از علاقه اش به همان شخص با تو درد و دل کند .... اینها می توانست کاملا اتفاقی باشد اگر تو و همان شخص ، چند سال قبل کاملاً اتفاقی چشم در چشم نشده بودید ... و تو نگاهت را برنگردانده بودی...

روستای ما در دل کویر است، وکویر هم در دل روستای ماست، اینجا پاییز همراه است با وزیدن باد، و باد ماسه هایی را از دل تپه ها ی بالای روستا به پنجره ها می کوباند، انگار کویر دارد صدایت می زند، راهی می شوی و چند دقیقه بعد به جایی می رسی که تا چشم کار می کند جز بیابان و سکوت چیزی نیست!
خانه ی ما در کنار گورستان واقع شده است، بعضی ها برای حذف صورت مساله ، گورستان را "گلزار شهداء" می نامند اما گورستان واقعاً گورستان است. کویر و تپه های ماسه ای اش ، پشت همین گورستان واقع شده اند و هر بار که می خواهیم به تماشای تپه های شنی برویم از کنار همین گورستان عبور می کنیم!
کویر جای خوبی است برای تماشای غروب و فکر کردن، با خود خلوت کردن و تسویه حساب های شخصی، کویر جای خوبی است برای دیدن آنچه بعد از مرگ اتفاق می افتد و برای شنیدن صداهایی که در شلوغی روزهایمان نمی شنویم، و برای پیدا کردن آنچه در شلوغی ها گم کرده ایم!

این هم یک گزارش تصویری از میهمانی کویر(17مهر):

کویرمثل بچه هایی که دامن مادرشان را ول نمی کنند...



لاک پشت خجالتی در دل کویر
لاکپشتی خجالتی با گارد کاملاً بسته و زره پوش ...


غروب در دل کویر
تماشای غروب در دل کویر
جایی که شب، خورشید را به خاک می سپارد...

و باز هم رد پنجه های انسان بر سینه ی آسمان...

امروز شنبه 19 7 93 بود، من کلاس معادلات دیفرانسیل داشتم، شش سال قبل (سال 87) هم همین روز  معادلات دیفرانسیل داشتم، جالبه، به نظرم میرسه خدا داره اس ام اس می فرسته!

معادلات دیفرانسیل

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر