هر شب نوشته های شخصی علی مرادی
مطالب قدیمی‌تر

آدم هایی هستند باعث بهشت رفتن دیگران میشوند اما خودشان بهشتی نمی شوند...

بی لیاقت که باشی سنگ پله ای خواهی شد در ورودی بهشت

حسرتش هم بیشتر از جهنم است...

امروز صبح در اولین روز کاری 94، من یک لحظه مهم و یک تجربه اساسی داشتم، آن هم هنگام تبریک سال جدید و روبوسی با همکارها، البته آنهایی که قبلا از دستشان ناراحت و دلخور شده بودم...

پیش از این فکر میکردم آنها را بخشیده ام، حتی بارها سلام و علیک کرده بودیم و احوال هم را پرسیده بودیم حتی موقع چشم در چشم شدن به هم لبخند هم زده بودیم ... اما درست لحظه ی روبوسی احساس خوب و جدیدی را تجربه کردم احساسی غیر قابل توصیف. حالا لذت بخشیدن واقعی را چشیده ام ...

در مسافرت و در جاده ها وقتی آدم راهی را اشتباه برود...اگر متوجه شود میتواند برگردد و راه درست را ادامه بدهد اما متاسفانه مسافت شمار یا کیلومتر ماشین هیچ وقت به عقب بر نمی گردد...

درست مثل ما و گناه و توبه ....

آرزوهایم را در 93 جاگذاشته ام و خودم به 94 آمده ام.

قلیان را در سال 93 جا گذاشتم و خودم به سال 94 آمده ام.

 

این هم از هفت سین ما

 

 

در اواخر سال 93 سفارشی گرفتم برای طراحی یک سایت ... سفارشی که علاوه بر جنبه مادی از جنبه معنوی هم برایم اهمیت پیدا کرد. حالا آن سایت راه اندازی شده و مورد بهره برداری قرار گرفته است، برای آن دسته از دوستانی که ایام نوروز کلی وقت ازاد برای مطالعه دارند توصیه می کنم برای استفاده از مطالب مفید حتما به این سایت سر بزنید:

امروز در آخرین جمعه و آخرین روز سال ، من آبدار بودم، و چند دقیقه ایست که با یه عالمه خستگی به خانه برگشته ام، امروز توی باغ کار میکردم و فکرم همش به برنامه ها و آرزوهایم بود، آرزوهایی که قرار است امشب مثل شب عید سال قبل در لحظه تحویل سال و سر سفره هفت سین در کنار خانواده آنها را از خدا بخواهم....

عکس های امروز و امشب....

 

 

 

 

 

 

 

 

دوستش که داشته باشی همین که حالش خوب باشد و شاد و خوشبخت باشد کافی است.

دوستش که داشته باشی خوشبختی اش را فدای خودخواهی خودت نمی کنی...

دوستش داشته باشی و دوست داشتنت را دوست نداشته باشد، شعرهای عاشقانه ی توی سینه ات را هرگز نمی نویسی.

1- لب تاب محترم، یار روزهای تلخ و شیرین، دیشب در تعمیرگاه به سر میبرد، اما موبایل محترمه(خخخخخ) بار او را به دوش میکشید.

2- دیروز عصر از در و دیوار کانون مسجد خجالت میکشیدم، از بس عکس و اسم و نشانه از شهداء داشت و من نداشتم.

3- بیماری میهمانی است که بی خبر از راه می رسد و غذای تو رو آبپز می کند.

1- چند روز قبل سر کار بودم و حالم اصلا خوب نبود...همکارام هوامو داشتند، حتی حاج خانم نظرم رو گرفت ، دوا خونگی درست کرد و برام روی چند حبه قند دعا فوت کرد و ...

2- چند روز قبل تر از اون همکارم ک از صدای من پشت تلفن متوجه سرماخوردگیم شده بود، از روی محبت برایم چند قرص آورد و با توصیه ها و دستورالعملهای پزشکی اش به دادم رسید...

3- امروز صبح موقع رفتن سر کار فراموش کردم بنزین بزنم، عصر موقع برگشتن به خانه وقتی ماشین بنزین تمام کرد همکارم با کلی زحمت از ماشینش برام بنزین کشید...

4- حس خوبیه وقتی همکار های یک واحد دیگر شرکت که فقط در موقع ورود و خروج همدیگر را می بینید موقع کارت زدن در سلام کردن پیش دستی کنند.

5- حس خیلی خوبیه وقتی همه اتفاقات شیرین بالا در شرایطی رخ میدهد که تو و همکارانت شش ماه حقوق معوقه دارید و شب عید هیچ خبری از عیدی و پاداش نیست. انگار وقتی همه مثل هم هستند، از حال هم خبر دارند، بیشتر به فکر هم هستند.

دنیا به قضاوت نشست

تو اعتراف شدی

من محکوم

مثل باران

فرو رفتن به جان خشت خشت خاطره ها

مثل شب

راه ها در دل خود گم کردن و ستاره ها را به رخ کشیدن

هنوز خوابت را میبینم

حتی در چرت عصرانه ام...

با ابرویی که دیگر دخترانه نیست...

و گونه ای که از خجالت سرخ نمی شود...

چند روزیه در راستای استفاده صحیح از گوشی موبایل و امکانات اون... گوگل استور رو زیر و رو کردم و انصافا نرم افزارهای خیلی خوبی پیدا کردم.... در بین اون نرم افزار ها، چند تایی خیلی کاربردی هستند، که در ادامه اونها رو بهتون معرفی میکنم.

ping tools : در زمینه شبکه های کامپیوتری و برای تست ارتباط و کیفیت اون کاربرد داره.

ip webcam : گوشی شما رو به یک وب کم یا حتی دوربین مدار بسته با قابلیت پخش لایو و رکورد و .... کنترل از راه دور تبدیل میکنه.

Teamviewer : هدایت از راه دور و عیوب نرم افزاری کامپیوتر با موبایل.

Electrodroid: منابع و ابزار های مناسب برای دانشجویان و مهندسان برق.

phprunner : راه اندازی یک سرور مجازی برای اجرای دستورالعمل های php و ارائه امکاناتی از جمله mysql و phpmyadmin , با این نرم‌افزار میتوان وبسایت طراحی شده را در یک شبکه محلی به نمایش گذاشت.

امشب که رفتم روی حیاط قدم بزنم متوجه شدم شکوفه های درخت آلو باز شده اند...
این هم شکوفه ی درخت آلو در سیاهی شب ...

امروز روز فوق العاده ای بود...برعکس جمعه های قبل، امروز همه اش به تفریح و گردش با دوستان اختصاص داشت.... 

امروز عصر هم حضور در مراسم رونمایی از کتاب اقای حسن رجبی بهجت و شنیدن اشعار زیبای اساتید و دوستانم و موسیقی سنتی، روز خوبم را تکمیل کرد.

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوهٔ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

کانال مستند داشت مراسم خواستگاری ملخ ها را نشان میداد...
ملخ نر بازوهای قوی و قطورش را اغراق آمیز نمایش میداد...
 
باید از زندگی ملخی فاصله گرفت...
دلت را پس فرستاده باشد...

دویروز طبق معمول جمعه های قبل به همراه دیگر مردهای خانواده مشغول کار کشاورزی بودیم ... تیلر(کندن مین) و پتّار(هرس) ....
از اونجا که آدم دنبال هرچی باشه خدا همونو سر راهش قرار میده... چند برگه کاغذ که در بین بوته های خشک شده ی علف گیر افتاده بودند نظرم رو جلب کردند و اون برگه ها چیزی نبودند جز اشعار زیبای حافظ ...
با همون شش هفت برگ از دیوان، تفالی زدم که تقدیم شما می گردد...

فال حافظ شعر حافظ

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

خبری ندارم از تو نگران خودمم...

انگار پدر بزرگ...

موقع آمدن به زمین....

راه خانه را نشانه گذاشته است..

با سیب سرخ گونه های تو.

سرم را بیهوا به سنگ بالایی آسیاب زده ام و حالا صدای هوووم ممتدی توی گوشم افتاده... مثل وقتی دختری گند زده باشد توی توالت مغزت و فن را روشن گذاشته باشد...

سرم را بیهوا به سنگ بالایی آسیاب زده ام و حالا صدای هوووم ممتدی توی گوشم افتاده... مثل وقتی دختری گند زده باشد توی توالت مغزت و فن را روشن گذاشته باشد...

خودش می گفت دلش را جایی جا گذاشته است... اما انگار حواسش هم پرت جایی بود... همه چیز زندگی اش بهم ریخته بود... همیشه یک عالمه کار عقب افتاده داشت، بی نظمی مثل خوره به جان زندگی اش افتاده بود و او را به یک فرد بدقول تبدیل کرده بود ... و متاسفانه افراد بدقول به افراد بی اعتبار تبدیل میشوند...

بی خوابی دارد چوب لای چرخ برنامه ریزی هایم میکند...

اولین وبلاگم را سال هشتاد و دو ساخته بودم ... از آن زمان مخاطبان زیادی آمدند و رفتند و... ولی هیچ کدام مثل خانم رز برای خواندن پست هایم وقت نگذاشته اند... حالا چند روزی است حضور خانم رز کمرنگ شده است.... مخاطبی که جز یک نام دو حرفی نشانی ای از او ندارم... کاش آدرس وبلاگی، نشانی ایمیلی، شماره ی تماسی از او داشتم حالش را جویا میشدم...

1- از دیشب علائم سرماخوردگی داشتم... امشب رفتم درمانگاه و آمپول محترم را نوش جان کردم.

2- بعد از آن به مراسم شب شیشه نوه دایی رفتم، این دختر دایی گرامی دومین فرزند خود را به دنیا آورده و با اینکه خانه ی دایی چند کوچه آنطرف تر است اگر دختر دایی را جایی ببینم نخواهم شناخت...

3- بچه های هیأت طرح ها را چاپ کرده اند تماس گرفتند و گفتند طرح ها از چاپ خوب در آمده اند و زیبا هستند و تشکر کردند....

4- کار طراحی سایت کاروان صادقیه هنوز تمام نشده و از زمان مقرر برای تحویل کار ده روزی میگذرد من خجالت خودم را دارم اما بانی محترم پشتم را خالی نکرده است...

5- دوستم محسن که در چاپخانه پدرش کار میکند توصیه کرده است با کمک و راهنمایی او چاپخانه بزنم و کار شرکت را بی خیال شوم، خودم هم ازین جور کارها خوشم می آید...

امشب مهمانی بودم، خانه ی پسر دایی عزیز، دایی جان هم که بزرگ تر طائفه هستند حضور داشت و خاطراتی لذت بخش و شنیدنی برایمان تعریف کرد، طبق معمول اینروزها بیشترین صحبت در مورد ازدواج بود و هرکدام توصیه هایی برای من داشتند، زن دایی که تاکنون شش پسر را داماد کرده است خاطراتی از خواستگاری هر کدام از عروس ها تعریف کرد و از بزرگی خدا و کراماتی که از جد سادات دیده است گفت.

دایی جان با رفرنس دادن به صحبت های حاج آقای توی تلویزیون گفت اگر کسی را میخواهی و از خدا خواسته ای او را به تو برساند باید بدانی خدا هرگز برای خواستگاری از او برای تو و یا پیشگیری از ازدواج او با دیگری فرشته ای نازل نمی کنه پس باید خودت اقدام کنی و به اصطلاح سنگی رو بافه بزاری.

داماد گرامی ما هم که پسر دایی من است با اشاره به یک واقعیت تلخ گفت یک اتفاق بد اینه که یک جوان بیست و هفت ساله کسی را نداشته باشد که به عنوان انتخاب خودش برای ازدواج به خانواده معرفی کند.

و در نهایت پسر دایی عزیز با مرور اتفاقات شیرینی که با توکل به خدا برایش رقم خورده است گفت علی، همیشه به خدا توکل کن هیچوقت پشیمان نخواهی شد...

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر