هر شب نوشته های شخصی علی مرادی
مطالب قدیمی‌تر
انگار پدر بزرگ...

موقع آمدن به زمین....

راه خانه را نشانه گذاشته است..

با سیب سرخ گونه های تو.

سرم را بیهوا به سنگ بالایی آسیاب زده ام و حالا صدای هوووم ممتدی توی گوشم افتاده... مثل وقتی دختری گند زده باشد توی توالت مغزت و فن را روشن گذاشته باشد...

سرم را بیهوا به سنگ بالایی آسیاب زده ام و حالا صدای هوووم ممتدی توی گوشم افتاده... مثل وقتی دختری گند زده باشد توی توالت مغزت و فن را روشن گذاشته باشد...

خودش می گفت دلش را جایی جا گذاشته است... اما انگار حواسش هم پرت جایی بود... همه چیز زندگی اش بهم ریخته بود... همیشه یک عالمه کار عقب افتاده داشت، بی نظمی مثل خوره به جان زندگی اش افتاده بود و او را به یک فرد بدقول تبدیل کرده بود ... و متاسفانه افراد بدقول به افراد بی اعتبار تبدیل میشوند...

بی خوابی دارد چوب لای چرخ برنامه ریزی هایم میکند...

اولین وبلاگم را سال هشتاد و دو ساخته بودم ... از آن زمان مخاطبان زیادی آمدند و رفتند و... ولی هیچ کدام مثل خانم رز برای خواندن پست هایم وقت نگذاشته اند... حالا چند روزی است حضور خانم رز کمرنگ شده است.... مخاطبی که جز یک نام دو حرفی نشانی ای از او ندارم... کاش آدرس وبلاگی، نشانی ایمیلی، شماره ی تماسی از او داشتم حالش را جویا میشدم...

1- از دیشب علائم سرماخوردگی داشتم... امشب رفتم درمانگاه و آمپول محترم را نوش جان کردم.

2- بعد از آن به مراسم شب شیشه نوه دایی رفتم، این دختر دایی گرامی دومین فرزند خود را به دنیا آورده و با اینکه خانه ی دایی چند کوچه آنطرف تر است اگر دختر دایی را جایی ببینم نخواهم شناخت...

3- بچه های هیأت طرح ها را چاپ کرده اند تماس گرفتند و گفتند طرح ها از چاپ خوب در آمده اند و زیبا هستند و تشکر کردند....

4- کار طراحی سایت کاروان صادقیه هنوز تمام نشده و از زمان مقرر برای تحویل کار ده روزی میگذرد من خجالت خودم را دارم اما بانی محترم پشتم را خالی نکرده است...

5- دوستم محسن که در چاپخانه پدرش کار میکند توصیه کرده است با کمک و راهنمایی او چاپخانه بزنم و کار شرکت را بی خیال شوم، خودم هم ازین جور کارها خوشم می آید...

امشب مهمانی بودم، خانه ی پسر دایی عزیز، دایی جان هم که بزرگ تر طائفه هستند حضور داشت و خاطراتی لذت بخش و شنیدنی برایمان تعریف کرد، طبق معمول اینروزها بیشترین صحبت در مورد ازدواج بود و هرکدام توصیه هایی برای من داشتند، زن دایی که تاکنون شش پسر را داماد کرده است خاطراتی از خواستگاری هر کدام از عروس ها تعریف کرد و از بزرگی خدا و کراماتی که از جد سادات دیده است گفت.

دایی جان با رفرنس دادن به صحبت های حاج آقای توی تلویزیون گفت اگر کسی را میخواهی و از خدا خواسته ای او را به تو برساند باید بدانی خدا هرگز برای خواستگاری از او برای تو و یا پیشگیری از ازدواج او با دیگری فرشته ای نازل نمی کنه پس باید خودت اقدام کنی و به اصطلاح سنگی رو بافه بزاری.

داماد گرامی ما هم که پسر دایی من است با اشاره به یک واقعیت تلخ گفت یک اتفاق بد اینه که یک جوان بیست و هفت ساله کسی را نداشته باشد که به عنوان انتخاب خودش برای ازدواج به خانواده معرفی کند.

و در نهایت پسر دایی عزیز با مرور اتفاقات شیرینی که با توکل به خدا برایش رقم خورده است گفت علی، همیشه به خدا توکل کن هیچوقت پشیمان نخواهی شد...

خوشحالی ربطی به شادی ندارد...

مثلا من الان با چشمهای خیس خوشحالم...

کلیپی توی گوشی همکارم بود که در آن یک مرد بند باز با چشم های بسته داشت روی طنابی که بین دو برج چند طبقه بسته شده بود راه می رفت و به سلامت از یک ساختمان به ساختمان دیگر رفت...

دلم آنگونه ایمانی میخواهد....

خدا رو شکر که قسمت و روزی من شد امسال هم برای ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها برای هیئت ها طراحی انجام بدهم ...
در ادامه برایتان چند طرح قرار داده ام که قرار است توی سطح شهر نصب شوند و هنوز چند طرح دیگر را باید تا صبح برایشان آماده کنم، انشالله...

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر 

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر 

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر 

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر

طرح بنر فاطمیه 93 - هیئت عاشقان علی اصغر 

دیروز صبح: منشی سابق شرکت به همراه همسرش که او هم کارمند سابق شرکت بود، برای تسویه حساب آمده بودند... داشت چای آخر را می نوشید که پرسید آقای مرادی هوز مجردید؟

دیروز عصر: برای چاپ کارهای شرکت رفته بودم به چاپخانه و آقای خدادادی پدر دوستم هم سر صحبت را باز کرد و گفت که داره دیر میشه و باید کم کم برای ازدواج اقدام کنی و ...

دیشب: رفته بودم عروسی پسر داییم و قبل و بعد از شام اقوام و آشنایان زیارت شدند که همگی ایشان به نوعی به بیان رهنمود هایی پیرامون ازدواج پرداختند ... خخخخخخخ

آغاز بارش برف: مراسم عروس کشی به مرحله ی پیاده شدن عروس از ماشین رسیده است و اولین دانه های برف دارند شیشه ماشین را خیس می کنند کم کم همه از راه می رسند، قصاب چاقو را روی گردن بره می گذارد داماد با یک دست دست عروس را می گیرد و با دست دیگر دامن بلند لباس عروس را ... کم کم برف بیشتر و بیشتری روی موهای داماد می نشیند و ....

آخر شب: از عروسی برگشته ای و مادر و خواهرت حرفهایشان را با ایما و اشاره به هم زده اند و بعد تو و پدر را به میز مذاکره می کشند و گزینه های رنگارنگ پیشنهادی را از دل رقص های زنانه ی توی عروسی بیرون می کشند و روی میز مذاکره می گذارند... تو می روی توی اتاقت و پدرت صدایش را بالا می برد: ... تازه هم خانواده اش را میشناسیم هم پدرش خیلی مرد خوبیست...

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر