هر شب نوشته های شخصی علی مرادی
مطالب قدیمی‌تر
میگن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می ترسه.

آدم اعصابش همینطور الکی خورد میشه ...

معتقدم هیج چیز اتفاقی نیست، مثلاً دیدن و چشم در چشم شدن با شخصی در بین آن همه مسافر آن هم درست لحظه حرکت اتوبوس و باز دیدن و باز هم چشم در چشم شدن با همان شخص درست در تندترین پیچ مسیر خانه ات ... هیچ چیز اتفاقی نیست، اینکه دوستت شب کنار تو بخوابد، توی خواب حرف بزند، و تو دائم از زبانش اسم همان شخص را بشنوی، اینکه یکی دیگر از دوستانت از علاقه اش به همان شخص با تو درد و دل کند .... اینها می توانست کاملا اتفاقی باشد اگر تو و همان شخص ، چند سال قبل کاملاً اتفاقی چشم در چشم نشده بودید ... و تو نگاهت را برنگردانده بودی...

روستای ما در دل کویر است، وکویر هم در دل روستای ماست، اینجا پاییز همراه است با وزیدن باد، و باد ماسه هایی را از دل تپه ها ی بالای روستا به پنجره ها می کوباند، انگار کویر دارد صدایت می زند، راهی می شوی و چند دقیقه بعد به جایی می رسی که تا چشم کار می کند جز بیابان و سکوت چیزی نیست!
خانه ی ما در کنار گورستان واقع شده است، بعضی ها برای حذف صورت مساله ، گورستان را "گلزار شهداء" می نامند اما گورستان واقعاً گورستان است. کویر و تپه های ماسه ای اش ، پشت همین گورستان واقع شده اند و هر بار که می خواهیم به تماشای تپه های شنی برویم از کنار همین گورستان عبور می کنیم!
کویر جای خوبی است برای تماشای غروب و فکر کردن، با خود خلوت کردن و تسویه حساب های شخصی، کویر جای خوبی است برای دیدن آنچه بعد از مرگ اتفاق می افتد و برای شنیدن صداهایی که در شلوغی روزهایمان نمی شنویم، و برای پیدا کردن آنچه در شلوغی ها گم کرده ایم!

این هم یک گزارش تصویری از میهمانی کویر(17مهر):

کویرمثل بچه هایی که دامن مادرشان را ول نمی کنند...



لاک پشت خجالتی در دل کویر
لاکپشتی خجالتی با گارد کاملاً بسته و زره پوش ...


غروب در دل کویر
تماشای غروب در دل کویر
جایی که شب، خورشید را به خاک می سپارد...

و باز هم رد پنجه های انسان بر سینه ی آسمان...

امروز شنبه 19 7 93 بود، من کلاس معادلات دیفرانسیل داشتم، شش سال قبل (سال 87) هم همین روز  معادلات دیفرانسیل داشتم، جالبه، به نظرم میرسه خدا داره اس ام اس می فرسته!

معادلات دیفرانسیل

بلاخره کلاس ها شروع شدند، با بیشترین تداخل ممکن با ساعت کار من ، اما آنچه مهم است خواستن است و اراده!
دیروز برای اولین بار سر کلاس های دانشگاه علامه نشستم، حس خوبی داشتم، متفاوت با سالهای قبل!
از نحوه تدریس استاد سلیمان خوشم آمد و فکر می کنم دوست خوبی برایم خواهد شد. کلا از محیط دانشگاه خوشم می آید مخصوصا از گلها، اطلسی ها و هیجانات بین دانشجو ها ... دیروز تا هفت و نیم شب کلاس داشتم و موقع رفتن به خانه، هوا تاریک شده بود ... با موبایل عکس هایی گرفتم ، هم برای خودم هم برای شما ... و شعر هایی که ضمیمه این عکس ها شد.

دانشگاه علامه جعفری رفسنجان

ساختمان دانشگاه را بی خیال
باید در ساختمان گلها تحصیل کرد ...



کلاس های دانشگاه علامه جعفری رفسنجان

او که درهای بسته را می بیند ...
به درهای باز مدیون است ...

کلاس دارد
به سینه ی "whiteboard"
می خزد



مسجد دانشگاه علامه جعفری

برای عبادت
به مسجد نگاه میکنم
پای اطلسی ها می نشینم
و گل های کاغذی را بر سر می گذارم
باشد که رستگار شویم



شب ها در دانشگاه علامه رفسنجان

یا از تو دور افتاده ام
یا آنانکه بزرگتر اند، بالاترند ...

بغضم میگیره وقتی فکر میکنم به سه شنبه های دعای توسل به پنج شنبه های دعای کمیل و جمعه های ندبه، وقتی فکر میکنم به جلسات قرآن به امام زاده به گلزار شهداء .... به کار کردن برای شهداء به حاجت گرفتن از شهداء به قول و قرار گذاشتن با خدا .... دلم برای خودم تنگ شده، دلم برای امام زمان ع تنگ شده برای چسبیدن به ضریح امام زاده برای آنروز های هیئت ، حتی برای بوی گلاب میکس شده با بوی جوراب، برای شور گرفتن و دیوانه شدن.
به شدت احساس میکنم معنویت زندگی ام را از دست داده ام!
و خاطرات خوبی که از هیئت و مکتب و مسجد و خدا داشتم داره فراموشم میشه ...خودم دارم فراموش میشم.

1- برای رفتن ب زیارت ارباب بی کفن باید دعوت بشوی ، باید بر بال ملائکه سوار شوی و در طواف شش گوشه اش به عرش برسی...

2- برای پیدا کردن خودت گاهی باید مثل گم شده ها خودت را به دفتر پیدا شدگان برسانی تا تو را به خودت برسانند!

3- گاهی برای پوشاندن شخصیت پوشالی ات باید ملتمسانه به هر نقاب زشت و زیبایی چنگ بزنی، گاهی باید ریش بگذاری گاهی باید کراوات بپوشی، مثل عرفا با چشم های خیس از خدا حرف بزنی مثل ضد انقلاب ها به همه فحش بدهی! تنها برای پوشاندن شخصیت نا آرام و پوشالی خودت!

4- گاهی خجالت می کشی خودت را با اسم کوچک صدا بزنی ، گاهی دلت می خواهد خودت را به یک دسته پرستوی مهاجر ببندی و بعد نقطه ای بشوی تا در آسمان محو بشود.

5- "دنیا مسخره است" ، "خدایا خسته ام" و " ای زندگی سیرم ازت" اینها خطوطی از مناجات نامه ی نیمه کاره ی  مرده ای زنده است که حرف های درد ناکش را لابلای همین واژه های بی ربط و با ربط پنهان کرده است.

6-
من
من اما می خواستم شکل بهتری شروع شوم
با حس خوبی ادامه پیدا کنم
و به گونه ای شایسته پایان یابم

مثل یک فرد مهم که همیشه به همه جا دعوت می شود
مثل یک رئیس جمهور ، مثل یک قهرمان ملی ، مثل یک شهید مثل خیلی های دیگر...

1- از دوران کودکی در خانه ی ما، پاییز همراه بود با بوی پسته ی تازه ، از خواب پا شدن های خیلی زود ، پسته چینی و مدرسه ....
امسال پاییز جور دیگری شروع شد، اول مهر پدر و مادر راهی دیار وحی شدند تا آنچه را که وظیفه شان بود انجام بدهند، من هیچ وقت به اندازه ی این چند روز دلم برایشان تنگ نشده بود ، حتی روزهایی که دانشجو بودم یا سرباز بودم و چند ماه به چند ماه خانه نمی آمدم باید اعتراف کنم تحمل خانه ای که همه ی اعضای خانواده باشند اما پدر و مادر نباشند واقعا سخته ، امیدوارم تا هستم سایه شان بالای سرم باشد.

2- امروز صبح موقع رفتن به محل کار ، چند دسته پرستوی مهاجر دیدم و بسیار حس خوبی برایم داشت، ظهر هم موقع بر گشتن چند مرغ مهاجر شبیه به لک لک دیدم و باز حس مثبتی گرفتم!
این هم پرستو ها از دوربین تلفن همراه:

پرستو

3- چند روزه در شرکت محل کارم به کارگزینی منتقل شده ام ، قبلاً هم در عتبات تجربه کار در کارگزینی را داشتم اما تعداد پرسنل اینجا خیلی بیشتر است و با وجود شیفت های متعدد، دنگ و فنگ های کار با هم قابل مقایسه نیست! از همه مهمتر استفاده از تجربیات دیگر همکاران فرصت خوبی هست!

کودک بیماری موروثی داشت ، او را که بی هیچ سوال و جوابی به جهنم افتاده بود ، به خاک سپردند، بر قبرش نامی نکندند.

امروز با محمد رفته بودیم علامه و برای کارشناسی برق ثبت نام کردیم ، خیلی خندیدم در حد تیم ملی ... 

با دو گروه از آدم ها حال نمی کنم، آدم های خیلی خوب و آدم های خیلی بد!
آدم های خیلی خوب ، خوب نیستند به دلایل زیادی مثلا هیچوقت کار اشتباهی نمی کنند که منجر به عذرخواهی شود!
آدم های خیلی بد هم ، خوب نیستند به دلایل زیادی مثلاً اگر اشتباهی مرتک شدند حاضر به عذرخواهی نیستند!

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر