هر شب نوشته های شخصی علی مرادی
مطالب قدیمی‌تر



نه بابا عشق کجا بوده!
امشب هم نتونستم زود بخوابم
فردا ظهر اگه خدا بخواد راهی مشهدم ، یه سفر کاریه و پس فردا برمی گردم!

مریم که حزن و اندوه زیادی در دل داشت پیش خودش گفت کاش مرده بودم ، کاش از صفحه روزگار فراموش شده بودم ، در همین لحظه فرشته ی کوچکی که در پایین پای مریم بود او را صدا زد و گفت پا بر زمین بزن تا آب زلال گوارا بجوشانم و شاخه ی خشکیده ی نخل را تکان بده تا برایت خرمای شیرین بریزم ...

دستم از هرچه هست کوتاهست ....
از جهان قایقی به گل دارم
بشنو ای شاه گوش ماهی ها
دل اگر نیست ، درد و دل دارم
چشم واکردم از تو بنویسم
لای در باز و باد می آمد ...
از مسیری که رفته بودی داشت
موجی از انجماد می آمد ...

علیرضا آذر

یکی اون بالا نشسته که خودش می دونه
می دونه کاریه که فقط خودش می تونه
دستای خالی رو خالی بر نمی گردونه

ترانه ای که هم اکنون داشتم گوش می دادم!

من گورستان را ترجیح می دهم
با همه ی سرما و تاریکی اش...

------------

درست مثل ماهی تنها و گرسنه ای
که با دیدن یک کرم به زندگی اش امیدوار شده بود ...
اما اسیر ماهیگیری شد که برای تفریح ماهی می گرفت!

------------

هیچ یک از دستهایی که از دیوار ذهنم آویزان بودند ...
دست دوستی نبودند
آمده بودند بگیرند!

هزار و چند کیلومتر دوری ما فاصله ای نیست
وقتی هزار و چند ملیون سال نوری آنطرف تر
ستاره ای دارد از فرط شادی دور خودش می چرخد!

دیروز عصر، پشت بوم خونمون، در حال خراب کردن سقف برای نوسازی!

در من
ترازویی است بی اراده
گاه به سمت تو
سنگین می شود
گاه به سمت تو

 

وقتی ازدواج کرده بودیم ، همیشه روزمان را با مربا یا چای شیرین شروع می کردیم و همین مساله باعث شده بود زندگی شیرنی داشته باشم!

دوستی دارم می گفت با چشم خودم دیده ام که نفهمی هم نعمتیست!

امروز موقع نهار پنجره باز بود و یه قاصدک اومد میون سفره و توجه همه رو به خودش جلب کرد و بعد نشست پشت دست من و گیر کرد به مو های پشت دستم بعد همینطور که همه داشتن نگاهش می کردن من قاشق رو بالا آوردم و مچ دستم رو به گوشم نزدیک کردم که مثلا می خوام به حرفای قاصدک گوش بدم ... بعد بابا و مامانم یجوری نگاهم می کردن که انگار دارم با دوست دختر نداشته ام ویدو کنفرانس می زارم و البته مطمئمنم داشتند توی ذهنشون از خودشون می پرسیدند علی منتظر خبر از طرف کی هست ...؟

اما من بر خلاف لبخندی که بر روی لبم کشیده بودم و چشم هایی که به نشانه گوش دادن به حرف های دم گوشی باز کرده بودم، غم بزرگی در دل داشتم و رویای سیاهی در سر...
ناخود آگاه یاد روز های کودکی افتاده بودم که به محض دیدن یک قاصدک آنقدر به وجد می آمدیم که با خوهرم برای گرفتن قاصدک کلی بدو بدو می کردیم و آخر من قاصدک را می گرفتم و می آوردم نزدیک لب هایم و آرام توی گوشش زمزمه می کردم که قاصدک مهربون برو و به ... بگو که علی دوستت داره و دلش برایت تنگ شده ...
حالا اما من نمی توانستم حرف های پر همهمه و پر ولوله ی قاصدک را بشنوم .... در عرض چند ثانیه تصویر چندین و چند معشوق و داستان چند عشق نا فرجام از پیش چشم هایم رد شد و نفهمیدم کدام معشوق بی وفا برایم قاصدک فرستاده است ...

برای خودم متاسفم، زیرا این خیلی بد و دردناک است که چند عشق تمام نشده توی ذهنتان داشته باشید که هرکدام را در موضوعی به خاطر بیاورید و لابلای این عشق های بی اساس و گاه غیر واقعی ، عشق و معشوق واقعیتان له بشود و دیده نشود و پیدایش نکنید ...

حالا اما به این فکر می کنم اگر اینبار قاصدکی به سراغم آمد، من برای چه کسی پیغام خواهم فرستاد؟

در آیه 26 آل عمران
خدای تبارک و تعالی می فرماید:
" قُلِ اللَّـهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ﴿٢٦ "

ترجمه:
بگو (ای پیغمبر): بار خدایا، ای پادشاه ملک هستی، تو هر که را خواهی ملک و سلطنت بخشی و از هر که خواهی ملک و سلطنت بازگیری، و هر که را خواهی عزت دهی و هر که را خواهی خوار گردانی، هر خیر و نیکویی به دست توست و تنها تو بر هر چیز توانایی. "

خیلی ها اشاره می کنند به : " تُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ "، اما چیزی که توجه من را جلب کرد " بِيَدِكَ الْخَيْرُ " است.

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر