هر شب نوشته های شخصی علی مرادی
مطالب قدیمی‌تر

امروز مسیر لاهیجان تا رفسنجان و برگشتن رو رکاب زدم (25 کیلومتر) ، این هفته همین برنامه رو ادامه می دهم و از هفته بعد مسیر مسجد حضرت اباالفصل ع رو انتخاب میکنم (36 کیلومتر) ، و بعد از اون هم مسیر کوهستانی رودخانه دهنه رو انتخاب می کنم (55 کیلومتر) که 25 کیلومتر اون جاده خاکی و کوهستانی هست. اینم موقعیت مقصد:

 30°19′39.6″N 55°41′31.2″E

1- عصرها با دوچرخه تا امامزاده می روم و بر میگردم فاصله کمی است تغریبا ده، پانزده کیلومتر ... اما دوستانم مسیر های طولانی را رکاب می زنند... .

2- چند روز قبل که به امام زاده رفته بودم، یک مادر دلشکسته، آمده پود پای ضریح نشسته بود و با صدای بلند گریه و شیون می کرد و از امامزاده شفای بچه اش را می خواست ... جوری گریه می کرد که همه بی اختیار اشک می ریختند ... زن بیچاره از یک شهرستان دیگر کیلومتر ها راه تا اینجا آمده بود ... برایم جالب بود که زن و خانواده اش همه از هموطنان اهل سنت بودند (با دست بسته نماز می خواندند) ...


این هم پنجره ضریح امامزاده با کمی فتوشاپ ...

3- دوستانم و مسئولان گرامی در ستاد یادواره شهداء، نمایشگاه پوستر های سه بعدی که قرار بود در یادواره شهدای روستایمان برگزار شود را کنسل نموده اند، دلیلش را نمی دانم، اما هرچه هست لابد خیر و مصلحت است. دوست دیگری که پوستر ها را دیده است با نگارخانه ابریشم صحبت کرده تا نمایشگاه را در آن محل برگزار کنم. 


این هم یکی از طرح های سه بعدی که مزین به نام حضرت فاطمه س است.
با عینک قرمز آبی باید دید.

4- کشاورزی به روزهای پر کار خودش رسیده است، حالا بعد از اینکه به دلایل نامشخص مثل گرمای هوا یا بارندگی بی موقع یا آفت های جدید بخشی از محصول پسته در همان ابتدای سال از دست رفت، جنگ ما و طبیعت همچنان برای حفظ و نگهداری باقی مانده محصول ادامه دارد، شاید باورتان نشود اما یکی از قوی ترین آفت های پسته حشره ای است که طول آن کمتر از یک میلیمتر است، زمانی که تعداد این آفت روی برگ های درخت به ده عدد برسد باید سمپاشی انجام شود ...


در هر خوشه تعداد زیادی از دانه های پسته در اندازه کوچک مانده
و خشک شده اند. از خوشه ای که باید بیست تا سی دانه پسته می داشت
تنها سه تا ده دانه پسته باقی مانده است.


حشره زرد رنگ وسط تصویر همان آفت مخرب است
(تصویر برگ درخت پس از چند برابر بزرگنمایی تصویر)

5- خوشبختی یعنی در حین کار توی باغ قاصدکی نظرت را جلب کند و تو را به کودکی ات ببرد، قاصدک را از بوته بچینی و توی گوشش پچ پچ کنی و اونو فوت کنی به آسمون ، و امیدوار باشی میرسه به دست خدا ...

پنج شنبه ها 
دوست تا دشمنم
از اقتدار تو حرف می زنند
کسی برای سرباز شکست خورده
فاتحه نمی خواند

خون جلوی چشمانش را گرفته بود
نگاهی به آسمان کرد و از دیدن یک سیب سرخ خوشش آمد
بعد چشم هایش را بست
دهانش را باز کرد تا گونه های سیب سرخ آسمان را گاز بزند...
گاز زد
دلش آرام شد
او مانده بود و یک ماه نیمه تاریک ...

پسرها هم گاهی گریه میکنند...

حتی گاهی داستان گریه کردنشان را توی وبلاگشات می نویسند...

عجب بالا و پایین داره دنیا ...

امروز اولین روز جدی دوچرخه سواری بود، تغریبا پانزده کیلومتر رکاب زدم، چند دور اطراف روستا زدم و بعد تا امامزاده رفتم و برگشتم، موقع برگشتن هوا خیلی خراب شد، یکدفعه باد و گردوخاک و قطرات پراکنده بارون حسابی ضد حال زد...

هنوز باید برای دوچرخه قمقمه و کیلومترشمار و چراغ جلو عقب بگیرم...

 

امشب هوای حیاط پشتی خانه آنقدر دلنشین است که بیهوا بالش و پتویم را میزنم زیر بغل و میروم روی حیاط پشتی میخوابم... زیر آسمانی که شمردن ستاره هایش من را به سالها دور می برد...

هوای دل انگیزی است... با عطر گلهای امین و الدوله و اطلسی و صدای دور دست سگ ها...

بعضی وقتها توی زندگی آدم فصل هایی از راه میرسد که سالها عوض نمی شوند

فصل هایی که گاه سر شار از طراوت اند گاه سر شار از زمستان...

من انگار چند سال است که افتاده ام به فصل بی برکتی...

سالها و ماه ها و حتی ثانیه هایم بی برکت شده اند...

1_ در ادامه عمل به تصمیمات سال جدید و بعد از کنار گذاشتن قلیان دیروز یک دوچرخه تراپیکس بیست و هفت دنده گرفتم، خیلی دوستش دارم و قرار شده با دوستان دوچرخه سوارم روزی هفتاد کیلومتر رکاب بزنیم...

2_ امسال قرار است به عنوان یکی از برنامه های جنبی یادواره شهدای روستایمان، نمایشگاه پوستر بزنیم، البته پوسترهای متفاوت از نظر طراحی، پوسترهای سه بعدی آناگلیف که برای دیدن حتما باید عینک قرمز آبی استفاده کرد، تا کنون جای در کشور این گونه نمایشگاهی بر پا نشده است.

» امروز از ساعت دوازده مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه، سر کلاس اونقدر چرت زدم که هیچ چی نفهمیدم، یک ساعت به آخر کلاس پاشدم آمدم خانه بخوابم، وقتی رسیدم پدر داشت تراکتور را آماده میکرد تا بروم سم پاشی، لباسم را عوض کردم و راهی  باغ شدم، خوابهایم را هم گذاشتم برای شب...

» هفته قبل شرکت محترم به مناسبت ولادت حضرت زهرا(س) به هرکدام از پرسنل یک کارت هدیه صد تومنی داد، کارت را داده بود تا همکاران متاهل برای کادوی روز زن شرمنده خانم هایشان نشوند و مجرد ها شرمنده مادرشان، کارت را دیروز به مادرم هدیه کردم، اما هنوز شرمنده اش هستم ...

» برای خانواده ما میهمانی های سال نو تازه شروع شده است، دیشب، پریشب، امشب، فردا شب و ...

» سرنوشت ما کشاورزان بر شاخه های درختان می روید.

وقتهایی هست که خسته می شوی از زندگی و آرزو میکنی کاش زودتر تمام شود ...

عشق یعنی بغل کنم زن را

فکر زن جای دیگری باشد

عشق یعنی زنی بغل کُندم

فکر من جای دیگری باشد
(علیرضا آذر)

دوباره، بعدا، فردا، ترم بعد، سال بعد، یروز دیگه، هفته دیگه و ... 

اینها کلماتی هستند که آدمهایی تنبل زیاد استفاده می کنند.

اصلا حس و حال و روزگار خوبی ندارم... خسته ام...

حرفی هم نمی تونم بزنم ...

دیشب از حیاط پشتی خانه صدای پا می آمد دوبار رفتم همه ی حیاط پشتی را با چراغ قوه گشتم اما چیزی ندیدم.

از در و دیوار اتاق خودم هم هر نیم ساعت صدای ترسناکی شبیه به صدای نفس کشیدن بچه ای که بیخ گلویش را گرفته باشند. می شنیدم...

حتی توی خواب هم چند دزد ماشینم را از پارکینگ ستاد با آن همه امنیت دزدیده بودند و من گیر پلیسی افتاده بودم که در بخش پلیس خصوصی کار میکرد و ماشینش را گاز نمی داد... تازه وسط تعقیب وقتی که ماشین در چند متری ما بود پیچید توی یک کوچه تا برای دخترش سفارش تایپ یک تحقیق دانش آموزی بدهد ... 

امروز صبح چشمهایم که باز شد، بی اختیار لبخند زدم...

قدر روزهایی که بی دردسر میگزرد را بیشتر بدانیم...

زبانم را تردید خورده است.

------

خدایم را نه... دعایم را عوض خواهم کرد...

------

قانون اساسی من سه کلمه دارد.

هرچی تو بگی.

حالا از همیشه تنهاتر شده ام خانواده محترم به مسافرت رفته اند، پیش از این به مسافرت که میرفتند یک عالمه دوست و رفیق از در و دیوار این خانه بالا میرفتند.

آدم هایی هستند باعث بهشت رفتن دیگران میشوند اما خودشان بهشتی نمی شوند...

بی لیاقت که باشی سنگ پله ای خواهی شد در ورودی بهشت

حسرتش هم بیشتر از جهنم است...

امروز صبح در اولین روز کاری 94، من یک لحظه مهم و یک تجربه اساسی داشتم، آن هم هنگام تبریک سال جدید و روبوسی با همکارها، البته آنهایی که قبلا از دستشان ناراحت و دلخور شده بودم...

پیش از این فکر میکردم آنها را بخشیده ام، حتی بارها سلام و علیک کرده بودیم و احوال هم را پرسیده بودیم حتی موقع چشم در چشم شدن به هم لبخند هم زده بودیم ... اما درست لحظه ی روبوسی احساس خوب و جدیدی را تجربه کردم احساسی غیر قابل توصیف. حالا لذت بخشیدن واقعی را چشیده ام ...

در مسافرت و در جاده ها وقتی آدم راهی را اشتباه برود...اگر متوجه شود میتواند برگردد و راه درست را ادامه بدهد اما متاسفانه مسافت شمار یا کیلومتر ماشین هیچ وقت به عقب بر نمی گردد...

درست مثل ما و گناه و توبه ....

آرزوهایم را در 93 جاگذاشته ام و خودم به 94 آمده ام.

قلیان را در سال 93 جا گذاشتم و خودم به سال 94 آمده ام.

 

این هم از هفت سین ما

 

 

در اواخر سال 93 سفارشی گرفتم برای طراحی یک سایت ... سفارشی که علاوه بر جنبه مادی از جنبه معنوی هم برایم اهمیت پیدا کرد. حالا آن سایت راه اندازی شده و مورد بهره برداری قرار گرفته است، برای آن دسته از دوستانی که ایام نوروز کلی وقت ازاد برای مطالعه دارند توصیه می کنم برای استفاده از مطالب مفید حتما به این سایت سر بزنید:

امروز در آخرین جمعه و آخرین روز سال ، من آبدار بودم، و چند دقیقه ایست که با یه عالمه خستگی به خانه برگشته ام، امروز توی باغ کار میکردم و فکرم همش به برنامه ها و آرزوهایم بود، آرزوهایی که قرار است امشب مثل شب عید سال قبل در لحظه تحویل سال و سر سفره هفت سین در کنار خانواده آنها را از خدا بخواهم....

عکس های امروز و امشب....

 

 

 

 

 

 

 

 

دوستش که داشته باشی همین که حالش خوب باشد و شاد و خوشبخت باشد کافی است.

دوستش که داشته باشی خوشبختی اش را فدای خودخواهی خودت نمی کنی...

دوستش داشته باشی و دوست داشتنت را دوست نداشته باشد، شعرهای عاشقانه ی توی سینه ات را هرگز نمی نویسی.

1- لب تاب محترم، یار روزهای تلخ و شیرین، دیشب در تعمیرگاه به سر میبرد، اما موبایل محترمه(خخخخخ) بار او را به دوش میکشید.

2- دیروز عصر از در و دیوار کانون مسجد خجالت میکشیدم، از بس عکس و اسم و نشانه از شهداء داشت و من نداشتم.

3- بیماری میهمانی است که بی خبر از راه می رسد و غذای تو رو آبپز می کند.

1- چند روز قبل سر کار بودم و حالم اصلا خوب نبود...همکارام هوامو داشتند، حتی حاج خانم نظرم رو گرفت ، دوا خونگی درست کرد و برام روی چند حبه قند دعا فوت کرد و ...

2- چند روز قبل تر از اون همکارم ک از صدای من پشت تلفن متوجه سرماخوردگیم شده بود، از روی محبت برایم چند قرص آورد و با توصیه ها و دستورالعملهای پزشکی اش به دادم رسید...

3- امروز صبح موقع رفتن سر کار فراموش کردم بنزین بزنم، عصر موقع برگشتن به خانه وقتی ماشین بنزین تمام کرد همکارم با کلی زحمت از ماشینش برام بنزین کشید...

4- حس خوبیه وقتی همکار های یک واحد دیگر شرکت که فقط در موقع ورود و خروج همدیگر را می بینید موقع کارت زدن در سلام کردن پیش دستی کنند.

5- حس خیلی خوبیه وقتی همه اتفاقات شیرین بالا در شرایطی رخ میدهد که تو و همکارانت شش ماه حقوق معوقه دارید و شب عید هیچ خبری از عیدی و پاداش نیست. انگار وقتی همه مثل هم هستند، از حال هم خبر دارند، بیشتر به فکر هم هستند.

دنیا به قضاوت نشست

تو اعتراف شدی

من محکوم

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر